شنبه، ۲۶ اردیبهشتماه ۱۳۸۸نامه سرگشاده خبرنگار خانم روزنامه اعتماد خطاب به فرمانده نیروی انتظامیسايبر ژورناليسممتن نامه سرگشاده خبرنگار خانم روزنامه اعتماد خطاب به فرمانده نیروی انتظامی را می توانید از اینجا بخوانید .ضرب و شتم خبرنگار در ملا عام به خاطر مانتوی کوتاه ! انتشار این نامه در روزنامه اعتماد ممکن است از دید برخی عادی باشد اما بنده دیده ام که عکاس یک روزنامه را در یک مراسم رسمی کتک زده اند اما روزنامه مذکور جرات نکرد حتی یک خط خبر در این باره بنویسد . نامه يي خطاب به فرمانده نيروي انتظامي خلاصه مي کنم جناب سردار، پرسيدم من را کجا مي برند و به چه اتهامي؟ حکم جلب يک شهروند را دارند؟ همان خانم «ن» که ديگر مي دانستم از همه قوي تر هم هست، گفت لباسش حکم جلب است. شرمنده آقاي سردار اما من ترسيده بودم. و ترسم وقتي بيشتر شد که خانم «ن» مدام تهديدهاي عجيب و غريب مي کرد؛ از اينکه مرا کجا مي برد و با من چه مي کند. فکر اينکه حتي يکي از اين تهديدها راست باشد، آنقدر هراس انگيز بود که بي اختيار انگشتم روي دکمه ضبط رفت تا اگر چشمي شاهد نبود، شايد گوشي شنوا باشد... نمي نويسم چه تهديدهايي، که تصور امنيت در خاطر ديگران خراش نبيند و خداي ناکرده به قول شما «شايعه» نشود. اين صدا اگر تا امروز صبح پاک نشود، اميدوارم امروز و فردا بشنويد. شايد در هراس آن لحظه حداقل شريک شويد. وزرا، هنوز هم نمي دانم ساعت چند است؟، فکر کنم حياط معروف به وزرا بود. ون جلوي پله هاي سنگي نگه داشت. پياده نشدم. دوستان ديگرتان هم آمدند. دوستان سروان يا نمي دانم سرگرد يا سرهنگ مي پرسيدند چرا پياده نمي شوي. گفتم با پاي خودم سوار نشدم که با پاي خودم پياده شوم. اگر جلوي چشم ده ها مرد رهگذر ميدان ونک مباح است که آن طور سوار ون شوم، جلوي چشم چند مامور شما هم حرام نيست که همان طور پياده شوم. دوست سرهنگ شما آمد و خواهش کرد آرام شوم و پياده تا رسيدگي کند. يک ربع گذشت. سرهنگ آمد. پرسيد چه کار کرده؟ - مانتو کوتاه. -چقدر؟ -چهار انگشت باز بالاي زانو... - آرايش؟ - نه نداشت... - با پسري بود؟ - نه... - توي پارتي گرفتيد؟ - نه... ميدان ونک. -پر رويي کرد کارت شناسايي و موبايل نداد آورديم اينجا... گفتم؛ «نيامدم به زور آوردند.» گفت؛ «يک مدرک بده که بدانم که هستي؟» گفتم؛ «به خدا ندارم. فقط کارت محل کارم است به دردتان نمي خورد...» نمي خواستم از موقعيتم سوء استفاده کنم؛ کارت خبرنگاري حوزه مجلس روزنامه «اعتماد»... کارت را دادم و سرهنگ رفت. چند دقيقه بعد خانم «م» گفت بايد بروي زيرزمين... براي بازجويي... نه قاتل بودم و نه دزد. - ... بازجويي نمي روم. - ... به هر قيمتي؟ باز هم هلم دادند. اما اين بار انگار من قوي تر شده بودم. صندلي هاي سالن اجتماعات ضريح نجات از من و از دوستان شما کشيدن و هل دادن. کوتاه آمدند اما خانمي آمد با يک دوربين... مي خواست از من عکس بگيرد... برادر محترم جناب سردار، اينجا چه خبر است؟ دستم را جلوي صورتم گرفتم تا عکسي گرفته نشود... سرهنگ آمد و گفت بازجويي لازم نيست. روبه رويم نشست و از من پرسيد چه چيزي را ضبط کردي؟ - «تهديد مامورهاي شما را.» -«چرا؟» - «چون ترسيده بودم. چون مي گفت مي خواهم تو را...» ضبط را خواست... صدا پخش شد. چند مامور ديگر هم بودند. سرهنگ شما گفت نيروي من تازه کار بوده و اشتباه کرده. ... رفت. وقتي برگشت گفت به بالا گفتم شما را گرفتند. گفتند ضبط و کارت را بگيريم تا شنبه جناب سردار با حضور شما آن را بشنوند. مطمئن باشيد دروغ نمي گويم... اما اگر صدا را پاک کنند؟ گفت داخل گاوصندوقم مي گذارم... نيروي ما هم اشتباه کرده... براي چي پاک کنم... شنبه هشت صبح سردار رسيدگي مي کند... با خنده گفت مي گويند تو هم مامور من را سيلي زدي؟... جناب سردار، گفتند حق نداري به کسي زنگ بزني. يک برگه پر کردم به اسم متهم خوانده و نوشتم شرح ماوقع و ماجراي ضبط و گرفتن آن را تا صبح شنبه. اميدوارم صدا بماند تا شما بشنويد... کبودي ها بماند براي من. و سرانجام ساعت 9 شب ميدان ونک، آزاد شدم... سردار احمدي مقدم، آنجا به من انگ زدند که مي خواهم دم انتخابات کار سياسي کرده و جو درست کنم؛ جو سياسي وقتي نه دوربيني دستم بود، نه همراهي. تنها سندم چند دقيقه کوتاه داخل ون هاي سبزرنگ... که آخرين بار مامور شما داخل گاوصندوقي در يکي از اتاق هاي وزرا گذاشت. نمي دانم شايد امروز آن صدا پاک شده باشد اما کبودي هاي تنم شايد چند روزي بماند. اما سوالم از شما به يقين اگر پاسخي نداشته باشد، روي دل خبرنگاري مي ماند که فرمانده نيروي انتظامي سرزمينش چشم در چشمش دوخت و گفت هر جا ديديد ماموري ضرب و شتم مي کند، دستش را قلم کنيد. امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند. May 16, 2009 05:25 PM
| TrackBack
نظرها
چون می گذردغمی نیست درضمن نامبرده یادش باشه وصیت کنه برای نوه نتیجه ونبیره هاش مانتو کوتاه نپوشند Posted by: مهران قاسمی at May 19, 2009 09:31 AMفرستادن نظر
|
موضوعات
• فناوري اطلاعات454
• مقالات سياسي270 • وبلاگ نويسي176 • پادکست1 • اينترنت در ايران257 • تلفن همراه108 • تبليغات1 • دانش و فناوری37 • دانشگاه202 • روابط عمومي سايبر197 • سايبر ژورناليسم244 • عکس9
طبقه بندی بر اساس ماه
January 2010
December 2009 November 2009 October 2009 September 2009 August 2009 July 2009 June 2009 May 2009 April 2009 March 2009 February 2009 January 2009 December 2008 November 2008 October 2008 September 2008 August 2008 July 2008 June 2008 May 2008 April 2008 March 2008 February 2008 January 2008 December 2007 November 2007 October 2007 September 2007 August 2007 July 2007 June 2007 May 2007 April 2007 March 2007 February 2007 January 2007 December 2006 November 2006 October 2006 September 2006 August 2006 July 2006 June 2006 May 2006 April 2006 March 2006 February 2006 January 2006 December 2005 November 2005 October 2005 September 2005 August 2005 July 2005 June 2005 May 2005 April 2005 March 2005 February 2005 January 2005 |